خـروس




Friday, April 23, 2004

٭ وقتی که رگه های شکستگی را در تمام افکار و احساسات خود

میبینیم و دردها بنا را بر خورد کردن ما میگذارند; روزهایی که درمان

وضعیت نامطلوب زندگی را در خاموشی و حتا نفس نکشیدن

میجویید; اون جاهایی که تعلقی به آن نداریم و تبعیدی به حساب

میاییم، همون جاهایی که ما رو غریبه و اضافی میبینند; لحظاتی

که سپری کردنشان به ازای پیر شدنمان میگذرد، لحظاتی که

ریتم گذرشان چون صدای ممتد آب در شب، خاب را مشوش

میکند، زندگیمان را در مینوردد; زندگی که رضایتی از کردنش

نداریم; دیوارهایی بلند و بی انتها که ما رو به محاصره خود

در آورده و بالا رفتن از آن به مثابه چنگ زدنشان به حساب

می آید که با هر بار چنگ کشیدن فقط و فقط کالبد خود را

میخراشیم، کالبدی که به زور با خود حمل میکنیم و در سراسر

عمر انگاری که به نیزه هایی کشیده شده و بی خود حرکتش

میدهیم.

میفهمیم که چاره ای نیست، همه مان محکومیم; همه مان

گناه کاریم. پس به فراست میفتیم که این انباشت پلشتی

در وجودمان را با خون بشوییم; با هم میجنگیم در کنار هم.

با هم قطاران این قبیله مغموم در میفتیم و همدیگر را با دندان

جهل و عجز پاره میکنیم.



و بزهایی که ریش همدیگر را میجویدند بی خبر از اینکه حماقت

هم جزایی دارد.



وحید.



........................................................................................

Home