| خـروس |
|
Sunday, November 02, 2003
٭ زندگي در جريان زمان چون غباري بر سر و روي ما انسانها مينشيند و
........................................................................................روز به روز پيرتر و كهن ترمان مينمايد. هيچ راهي براي زدودن اين غبار نيست، حتا عشق و خوشي هم با اينكه بي خبريه خلسه آوري به همراه مي آورند اما اين مساله را حل نميكنند. به دليل تاثير افراد بر زندگيه يكديگر مقدار كهنه شدن و زنگار بستن روانمان به ديگران هم بستگي دارد ولي هيچ كس جز خودمان نميتواند شتاب آن را تشخيص دهد. ميتوان نتيجه گرفت كه سپردن افسارمان به ديگران غافل از خودمان و مشغول به خودشان جز حماقت معناي ديگري نميتواند داشته باشد. شايد با زندگي بتوان دلايلي براي ادامه اين راه كوتاه اما دردآور پيدا كرد اما پناه بردن به زندگي كه مسبب اصليه تخريبمان هست كاري بس عبث و نابخردانه است. تنها امتيازي كه در بازيه زندگي به ما داده ميشود باخبر بودن از نتيجه هست؛ مانند گوسفندان در انتظار ذبح كه آب به خوردشان داده ميشود ما نيز با آب بي مقدار لذات زندگي سيراب ميشويم و آماده مرگ. آه مرگ، چه آشنا، چه تسكين دهنده. مرگ: اول زندگي با نوايش متولد ميشويم و در آخرين لحظات زندگي با غرش آن دنيا را ميگذاريم و ميرويم و برآيند زندگيمان غباري ميشود افزوده بر آلودگيه بي حد و حصر واقعيات. آيا بايد مرگ خود را منوط به فشار زندگي براي بيرون راندنمان از چرخه جوانه زدن و پوسيدگيه روزمره بكنيم؟ آيا نهايت تكامل فكرمان تصميم گيری در مورد زمان و چگونگيه مرگمان نيست؟ شما را به زندگي و خودمان را به مرگ ميسپاريم. وحيد. نوشته شده در ساعت 12:48 PM توسط Khooroos
|