| خـروس |
|
Thursday, September 19, 2002
٭ با عرض سلام و ارادت خدمت پسر دايي عزيز و مهربانم.
........................................................................................حالت چطور هست؟ چه خبر؟ مثه اينكه دختران فرنگي حسابي لي لي به لالايت ميگذارند كه سراغي از من نميگيري. اگر از حال ما جويا باشي خوب هستيم و ملالي نيست جز دوريه شما. اكنون كه درختان لباس سبز خود را با لباس اجق و وجق زرد و قرمز پاييزي عوض كرده اند، نسيمهاي صحرا بوي آشناي تو را به مشام مياورد و چشمانم در كلاف آشفته ابرها صورت تو را ميابد. مادر جان همش سراغ تو را از ما ميگيرد، ميپرسه اين پسر با وفا كجاست؟ ما هم ميگيم داره درس ميخونه، اما دايي جان ميگه معلوم نيست داره چه غلطي ميكنه. مادر جون ميگه پيش ما بهت خوش نميگذره. بابات لگن پاش شكسته، عمه كوچيكه بايد روزي سه بار به پاش پماد بماله، هر بار پماد ميماله اينقدر غر ميزنه كه بابات با اينكه روش نميشه از من ميخاد بمالم. خوب حق داره بيچاره، پمادش بد بويي ميده هر بار دست بهش بزني تا يه هفته بوي ويكس ميگيري. منم كه ميخام بمالم اينقدر بدنشو از شرم و حيا سفت ميكنه كه دردش بيشتر ميشه. آقا هم هميشه سر قلقلي( با ضم ق) نشسته ترياك دود ميكنه، ميگه ليلا چايي حاضره؟ روزي يه بشگه چايي ميخوره. مادر جون هم كارش اينه از صبح تا شب همه چيزو آب بكشه، ظرفها رو كه ميذاره جلو آفتاب خشك بشه اگه يه مگس روش بشينه همه رو دوباره آب ميكشه، هر وقت يه بچه زير هفت سال بياد خونه مون همه روفرشي ها رو ميشوره، ميگه بچه پاكي نجسي رو تمييز نميده. انگشتاي دستش آرتروزي شده و همه كج و ماوج شدن، روماتيسم هم كه داره، دكتر گفته آب مثه زهر ميمونه براش اما وسواسش نميذاره به حرف دكتر گوش كنه. با همه اين احوال بچه هاي علي شهيد هم اومدن پيش ما. مامانشون اكرم خودشو سوزوند، البته بين خودمون باشه ها فاميل و همسايه ها گزارش كردن آبگرمكن تركيده، آخه خوبيت نداره، تو فاميل ما هيچكي از اين كارا نكرده. همسايه ها ميگن وقتي از صداي جيغ جيغش اومدن خونشون تو حوض خشك حياط پيداش كردن. بنزين زود كارشو ميكنه اما لابد همون چند دقيقه هم خيلي سوزش داشته. تو قبرستون محل پايين با اينكه مادر جون نميذاشت اما من با نفيسه دختر آقا كمالي روكش شو زديم كنار و ديديمش. عكس علي شهيد رو كه خمپاره مستقيم رفته بود تو شكمش رو يادته؟ عين همون شده بود. هر دو تاشون يه شكل مردن، هر دو تاشونم نميخاستن اينجوري بميرن. مادر جون برعكس دفعه قبل كه وقتي خبر شهيد شدن علي رو دادن جوراب كار و خاكيه علي رو كرد دهنش و با آب دهنش خيسش كرد و آبشو قورت داد،ايندفعه آروم تر بود مثه اينكه عادت كرده به اينجور چيزا. تو اينا رو يادت نمياد چون موقع شهيد شدن داداشت علي اينجا نبودي. اكرم ظهر هر دو تا بچه شو به ظرب و زور قرص خابونده بود و تو حياط خلوت كارشو كرده بود، بچه ها هم از از صداي مامانشون بيدار ميشن و تو خاب و بيداري و نشئگي ميبينن مامانشون جلوشون كباب ميشه. عليرضا بچه كوچيكه ميگفت همه تن مامانشون عين ژله شل و چسبنده شده بود. هر وقت شوهر ننه شون از خونه بيرونشون ميكرد ميومدن خونه ما، آخه منم ساعت چهار صبح نميتونم بيدار شم نماز بخونم تا چه برسه با اين بچه ها. حتا زمستونا هم براي نماز صبح پا نميشم، آب جوب اينقدر سرده كه انگشتتو تو آب بكني تا مغز استخونت يخ ميزنه حالا اين بيچاره ها كه مسجد هم ميرفتن، يه روز هم اگه نميرفتن شوهر ننه شون بيرونشون ميكرد اين طفلي ها هم ميومدن خونه ما. مادر جون ميگفت آخه مرتيكه قاچاقچي نماز خوندنش چيه ديگه. اين دو سال آخر زندان بود، ازش مواد گرفته بودن، هر وقت اكرم ميرفت ملاقاتش ميگفت هفته ديگه آزادم ميكنن، جنسام رو هم پس ميدن ميريم خونه ميخريم، داماد فلاني پارتيم هست. فلاني گفتم چون اسمشو نميتونم بگم آخه دايي ميگه نامه هايي كه به خارج فرستاده ميشه رو ميخونن. ميگم دايي چطور ميتونن اين همه نامه رو بخونن؟ ميگه اگه ننه بابات همين ملاحظات رو كرده بودن الان زنده بودن و سايه شون بالا سرت بود. آقا ميگه بابات از اول سر به راه نبود با اين حاج حسين مغازه دار كه رييس شوراي دهات هست همش دعوا داشت ميگفت چيزايي كه شاه ميده براي كمك به دهاتي ها رو تو بالا ميكشي انقلاب هم شد بازم جفتك مينداخت، هيچي راضيش نميكرد، اشتباه كرديم مامانتو داديم بهش. مامانمو يادم نمياد اما تو بايد يادت باشه هموني كه به جاي عمه مينا، ممه اينا صداش ميكردي. اما مادر جون ميگه همش تقصير آقا سليم هست كه باباتو حزبي كرد وگرنه بابات اصلا توده و ماركس نميدونست چيه، خودش هم فروختش. آقا سليم رو فكر كنم ميشناسي، الان تو عقيدتيه مخابرات كار ميكنه، دست چند تا از همولايتي رو هم تو مخابرات استان بند كرده. راستي مثه اينكه دايي ديگه بهت نامه نميده، چرا به حرفش گوش نميكني؟ خوب برگرد، اگه خودت هم نميخاي به خاطر من برگرد، برگرد منو هم عقد كن. چند روز بعد از آخرين باري كه رفتي فهميدم ديگه دختر نيستم، آخه چند بار بهت گفتم يه كم صبر كن، اون مردونگيه نا نجيبت رو افسار بزن تا عقد كنيم. مادر جون ميگه كر و كور كه نيستي چرا شوهر نميكني، اون پسره ديگه بر نميگرده، تو رو ميگه. تو دلم ميگم كدوم مردي دختر بي عفت ميخاد؟ خدا شاهده به اين خاطر بهت نامه ندادم اما به اينجاي نامه كه رسيدم نتونستم جلوي خودمو بگيرم. اگه يكي از دختراي آبادي بفهمه جام ديگه اينجا نيست بايد برم شهر پيش زناي خراب. مثه اعظم دختر آقا محمدي كه ميگن تو شهر تن فروشي ميكنه. جريانشو برات نگفتم، اصغره بود يه گوش نداشت، وقتي بچه بوده گربه گوشش رو ميجوه، همون كفتر بازه كه ازت ميپرسيد چه جوري ميتونه بياد خارج، ياد اومد؟ شبا تو خرابه يه بغل خونه خودشون وقتي همه ميرفتن مسجد براي نماز عشا دختر آقا محمدي ميومده پيشش و با هم از اون كارا كه ما ميكرديم، ميكردن و اعظم حامله شد. باباش اينا وقتي فهميدن اينقدر كتكش زده بودن كه باد كرده بود و همه تنش سياه و بنفش شده بود. چند بار باباش دو پايي پريده بود رو شكمش كه بچه بيفته اما روده اش پاره شد، آقا خضرايي كه معلم اون سال بود، بردش شهر دوا دكتر كنه. باباش اينا هيچي پول ندادن گفتن پول خرج دختر هرزه نميكنن، آقا خضرايي همه پول مريضخونه رو داد. اعظم هم ديگه برنگشت و همون شهر موند. مادر ميگه نظر خوردن آخه بعد از قضيه يه اعظم دو تا پسرهاي آقا محمدي هم از بين رفتن، يكيشون كه خل وضع بود رو با يه نخود ترياك گرفتن و زير شلاق كشته شد، يكيشون هم از درخت افتاد مرد، بعض خودت نباشه خيلي خوشگل و خوش هيكل بود، همه دختراي دهات براش ميمردن، بعضي وقتا براي اينكه جلوي من شيرين بشه چهار تا جعبه انگور رو با هم از باغ تا خونه مون ميورد. خوب ديگه سرتو درد نيارم، مشتاق ديداريم، اگه خودت نميايي يه خبري، كاغذي، چيزي از خودت بده كه دل نگران نمونيم. يادت باشه هنوز كه هنوزه جاي لبت رو لپام رو هيچ لبي پاك نكرده. ليلا. نوشته شده در ساعت 6:44 AM توسط Khooroos
|